...

مادربزرگ فوت کرد!!

نمی دونم چی بگم .سخت و تلخ و سنگين گذار بود اونچه که تو اين روزها بهمون گذشت.

تاحالا مرگ هيچ عزيزی رو تجربه نکرده بودم .نبودن يه نفربه دليلی بالاتراز هرجور اراده ی انسانی که طوری يکباره به سرت اومده و طوری قطعی و برگشت ناپذيره که تو باور آدم نمی گنجه !

عزيز رو ديدم روی تخت غسالخونه که می شستنش و باورم نمی شد که اون بدنی که اون طرف شيشه است يه تن سرده بدون هيچ احساسی که يه مرده است و باورم نمی شد که اين مرده مادربزرگ خودمه !

خاک کردنش رو هم ديدم دووجب خاک بود يکی دومترزير زمين عزيز رو گذاشتن روی خاک روی بدنش سنگ چيدن و روش کلی خاک ريختند و اون سرد و خشک بود بدون هيچ احساسی !!!!!!

اين چند روز مثل يک سال گذشت  برام هردقيقه وهرلحظه انگار کش می يومد ومی شد يه بيست و چهارساعت کامل

مرگ چه چيز غريبيه ! برای اولين بار درست و واقعی مرگ رو حس کردم.

می گذارنت روی خاک روی بدنت سنگ می چينند و روت کلی خاک می ريزند و تو سردی و خشک بدون هيچ احساسی ....مردی!!

سرم داره می ترکه زير حجم اين همه تصوير....

عزيز ديگه پيش ما نيست ....

/ 0 نظر / 6 بازدید